+ - x
 » از همین شاعر
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
 اگر تو نیستی در عاشقی خام
 ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
 ادر کاسی و دعنی عن فنونی
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
 آمد سرمست سحر دلبرم
 گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
 عشق جانان مرا ز جان ببرید
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 راز چون با من نگوید یار من

 » بیشتر بخوانید...
 لبالب شد چنان جام شهودم
 قرضداران
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
 بالابلند عشوه گر نقش باز من
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
 فش فش دیگ بخار
 جنگ تریاک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
بدیده گریه ما را بدین بخندیده
بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست
بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده
ز درد و حسرت تو جان لاله ها سیه است
گل از جمال رخ توست جامه بدریده
ز خلق عالم جان های پاک بگزیدند
و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده
بدانک عشق نبات و درخت او خشک است
به گرد گرد درخت من است پیچیده
چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت
چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده
خزینه های جواهر که این دلم را بود
قمارخانه درون جمله را ببازیده
هزار ساغر هستی شکسته این دل من
خمار نرگس مخمور تو نسازیده
ز خام و پخته تهی گشت جان من باری
مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده
مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی
بهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *