+ - x
 » از همین شاعر
 از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
 صبر مرا آینه بیماریست
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
 چهل و چهارم

 » بیشتر بخوانید...
 انسان نامریی
 رنگ آرزو
 کبود
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 ندیده است كه چشمم سیاهچال شده
 از میان هزارتا خود من
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای جان ای جان فی ستر الله
اشتر می ران فی ستر الله
جام آتش درکش درکش
پیش سلطان فی ستر الله
ساغر تا لب می خور تا شب
اندر میدان فی ستر الله
چشمش را بین خشمش را بین
پنهان پنهان فی ستر الله
یاری شنگی پروین رنگی
آمد مهمان فی ستر الله
دیدم مستش خستم دستش
آسان آسان فی ستر الله
ساقی برجه باده درده
پنگان پنگان فی ستر الله


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *