+ - x
 » از همین شاعر
 رَستم ازین نفس و هوا، زنده بلا مُرده بلا
 چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
 ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست

 » بیشتر بخوانید...
 های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 بال سحر
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 کاغذ دیواری
 روز پایان جهان
 روزگاربی عشق!
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای
که هر کجا مرده بود زنده کنم بی حیله ای
خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدم
کو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زله ای
گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنم
آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله ای
گر حبه ای آید به من صد کان پرزرش کنم
دریای شیرینش کنم هر چند باشد قله ای
از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسم
صد اطلس و اکسون نهم در پیش کرم پیله ای
هر لحظه نومید را خرمن دهم بی کشتنی
هر لحظه درویش را قربت دهم بی چله ای
چشمه شکر جوشان کنم اندر دل تنگ نیی
اندیشه های خوش نهم اندر دماغ و کله ای
می ران فرس در دین فقط ور اسب تو گردد سقط
بر جای اسب لاغری هر سو بیابی گله ای
خاموش باش و لا مگو جز آن که حق بخشد مجو
جوشان ز حلوای رضا بر جمره چون پاتیله ای
تبریز شد خلد برین از عکس روی شمس دین
هر نقش در وی حور عین هر جامه از وی حله ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *