+ - x
 » از همین شاعر
 مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
 ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
 ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
 یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
 ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
 ندا آمد به جان از چرخ پروین
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
 یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی

 » بیشتر بخوانید...
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 بی تو بسیار گریه کردم
 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
 افسانه تلخ
 صلح کل
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 خط آفتاب
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
 تا این خرد خام تو، معیار بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان
که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا
ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی
که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را
چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم
ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی
نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا
که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی
بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها
هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر
که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *