+ - x
 » از همین شاعر
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 به روح های مقدس ز من سلام برید
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 ما آفت جان عاشقانیم
 بخش شانزدهم
 رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

 » بیشتر بخوانید...
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
 استقامت
 راگ گریه
 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 خزف و گهر
 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
 همت پولاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان
که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا
ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی
که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را
چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم
ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی
نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا
که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی
بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها
هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر
که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *