+ - x
 » از همین شاعر
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 من از سخنان مهرانگیز
 ما که باده ز دست یار خوریم
 سماع آمد هلا ای یار برجه
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 ترکبن طبقا عن طبق مولائی
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 برجه که بهار زد صلایی
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را

 » بیشتر بخوانید...
 سرنوشت باغ
 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
 ایدل تو به اسرار معما نرسی
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 مرز
 پریدن از سر بامی به بامی
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
 تلخ و شیرین
 شعر و شراب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
و اکنون همی خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بت ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی
مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدو
استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم
قدر جنون بشناختم ز اندیشه ها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل
ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود
پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *