+ - x
 » از همین شاعر
 دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم
 ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
 الا یا ساقیا انی لظمن و مشتاق
 ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها
 آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 دل معشوق سوزیده است بر من
 نسیم الصبح جد بابتشار
 یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را

 » بیشتر بخوانید...
 ترا بهر ربودن دوست دارم
 ماسک
 ای درد تو آرام دل من
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 طفل یتیم
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 غبار
 گویند کسان بهشت با حور خوش است
 گرصبای عشق در پیراهنم افتاه ای

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
و اکنون همی خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بت ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی
مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدو
استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم
قدر جنون بشناختم ز اندیشه ها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل
ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود
پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *