+ - x
 » از همین شاعر
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
 ای صد هزار خرمن ها را بسوخته
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 به حق آنک تو جان و جهان جانداری
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست
 نور دل ما روی خوش تو
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز

 » بیشتر بخوانید...
 مرا از منطق آید بوی خامی
 تیک هی
 وعظ بیجا
 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 دوستت میدارم ای زخم زرد!
 بگذار برگردم!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم
ای مطرب شیرین قدم می زن نوا تا صبحدم
گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می
نی نی رها کن نام می مستان نگر بی جام می
تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی
در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی
ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن
دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن
گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر
آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر
ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو
زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو
آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین
کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین
هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود
صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *