+ - x
 » از همین شاعر
 می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
 صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
 خدایا مطربان را انگبین
 بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
 گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد

 » بیشتر بخوانید...
 جز در تو . اسراری نمانده است
 پرچو شدم
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
 خفاش شب
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
 چه نويسم که حال من چون است
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 ای نورس شرقی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم
ای مطرب شیرین قدم می زن نوا تا صبحدم
گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می
نی نی رها کن نام می مستان نگر بی جام می
تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی
در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی
ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن
دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن
گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر
آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر
ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو
زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو
آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین
کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین
هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود
صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *