+ - x
 » از همین شاعر
 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
 اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
 مرا هر لحظه قربان است جانی
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا
 سی و پنجم
 فان وفق الله الکریم وصالکم

 » بیشتر بخوانید...
 احتفال وضع
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 آخرین شب آخرین گفتار شاید امشب است
 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
 من زمستان وطن را یاد کردم
 سجودیوری دارا و جم را
 خم نیرنگ
 شبانه
 خیال
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای
ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده ای
صبح که آفتاب خود سر نزده ست از زمین
جام جهان نمای را بر کف جان نهاده ای
مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی
روی زمین گرفته ای داد زمانه داده ای
مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی
چشمه مشک دیده ای جوشش خنب باده ای
سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو
ز آنک به گردن همه بسته تر از قلاده ای
خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن
گر چه ز دوش بیخودی بی سر و پا فتاده ای
هر سحری خیال تو دارد میل سردهی
دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده ای
همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی
همچو کباب قوتی همچو شراب شاده ای
خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی نشان
عشق سواره ات کند گر چه چنین پیاده ای
ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان
گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده ای
این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون
بند ردا و خرقه ای مرد سر سجاده ای
باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو
یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده ای
لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را
جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *