+ - x
 » از همین شاعر
 آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای

 » بیشتر بخوانید...
 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 اندیشه را زبان گواراست پارسی
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 مهربان
 آواز آبشار
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد
 غدیر
 بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
دست جفا گشاده ای پای وفا کشیده ای
دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته ام
ز آنک تو مکر دشمنان در حق من شنیده ای
ای دم آتشین من خیز تویی گواه دل
ای شب دوش من بیا راست بگو چه دیده ای
آینه ای خریده ای می نگری به روی خود
در پس پرده رفته ای پرده من دریده ای
عقل کجا که من کنون چاره کار خود کنم
عقل برفت یاوه شد تا تو به من رسیده ای
لعبت صورت مرا دوخته ای به جادوی
سوزن های بوالعجب در دل من خلیده ای
بر در و بام دل نگر جمله نشان پای توست
بر در و بام مردمان دوش چرا دویده ای
هر کی حدیث می کند بر لب او نظر کنم
از هوس دهان تو تا لب کی گزیده ای
تهمت دزد برنهم هر کی دهد نشان تو
کاین ز کجا گرفته ای وین ز کجا خریده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *