+ - x
 » از همین شاعر
 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
 با من صنما دل یک دله کن
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 یا من بنا قصر الکمال مشیدا
 صوفیان آمدند از چپ و راست
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم

 » بیشتر بخوانید...
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
 سفر بخير برو
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 یک سایه نوازش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
بی مه و سال سال ها روح زده ست بال ها
نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری
آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان
گوهر فقر در میان بر مثل سمندری
خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود
سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری
کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین
زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری
چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا
کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری
مست ز جام شمس دین میکده الست بین
صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *