+ - x
 » از همین شاعر
 اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 نگارا تو در اندیشه درازی
 بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 مرا اندر جگر بنشست خاری
 کسی کو را بود در طبع سستی
 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی

 » بیشتر بخوانید...
 ای نورس شرقی
 زیبا رویان شوی ندارند
 درد ما را نیست درمان الغیاث
 تمام روز، تمام شب
 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 تاریخ تلخ
 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
بی مه و سال سال ها روح زده ست بال ها
نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری
آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان
گوهر فقر در میان بر مثل سمندری
خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود
سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری
کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین
زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری
چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا
کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری
مست ز جام شمس دین میکده الست بین
صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *