+ - x
 » از همین شاعر
 چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
 رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب
 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 ساقی برخیز کان مه آمد
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی

 » بیشتر بخوانید...
 سر گرفته است کار من امروز
 دموکراسی
 پدرم
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
 مرا در سینه فریادیست
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 باژگونی
 ای نورس شرقی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای
سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری
بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی
راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری
هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر
جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری
گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی
گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری
از سر کوه این جهان سیل تویی روان روان
جانب بحر لامکان از دم من روانتری
باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی
سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری
بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش
درنرود به گوش ما چون هذیان کافری
موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو
چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری
از همه من گریختم گر چه میان مردمم
چون به میان خاک کان نقده زر جعفری
گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم
تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *