+ - x
 » از همین شاعر
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 آن خواجه اگر چه تیزگوش است
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
 ما عاشق و بی دل و فقیریم
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 چو آب آهسته زیر که درآیم
 روی بنما به ما مکن مستور

 » بیشتر بخوانید...
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
 کی می آیی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *