+ - x
 » از همین شاعر
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
 خوشی آخر بگو ای یار چونی
 ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی
 ای آنکه پیش حسنت حوری قدم دو آید
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 بانگ برآمد ز دل و جان من
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای

 » بیشتر بخوانید...
 فقط خواب
 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 تلخ و شیرین
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 قاب
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 هفتاد و دو سر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *