+ - x
 » از همین شاعر
 عشق است بر آسمان پریدن
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 تا شدستی امیر چوگانی
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه

 » بیشتر بخوانید...
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 باغ جمال
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 ای روزگار! نگذری از آبروی من
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 گل سرخ و گل زرد
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *