+ - x
 » از همین شاعر
 منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
 نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 سی و سوم
 ای ظریف جهان سلام علیک
 اندر دل ما تویی نگارا
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم

 » بیشتر بخوانید...
 از ما به ا بر و باد و بهاران سلام با د
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
 شبانه
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 آن کس که به دست جام دارد
 دستگیری پدرانه یا مردسالاری تجربی
 جنگل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *