+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
 ای بهار سبز و تر شاد آمدی
 من اشتر مست شهریارم
 کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
 از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید

 » بیشتر بخوانید...
 درآمیختن
 به این نابودمندی بودن آموز
 درود بر شب
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
 نقش پنهان
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 سلام
 سر بکش سر بکش
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی
عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او
شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی
چشم هر آنک بسته شد تابش حرص خسته شد
و آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی
گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه
بر ره او هزار شه آه شگرف حاصلی
وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی
راه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی
جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنه
گر چه درون هر دو ده نیست درون قابلی
ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمر
ز آنک مبارک است سر بر کف پای کاملی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *