+ - x
 » از همین شاعر
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 ز زندان خلق را آزاد کردم
 ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 جانا به غریبستان چندین به چه می مانی
 آن جا که چو تو نگار باشد
 نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
 برخیز ز خواب و ساز کن چنگ
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

 » بیشتر بخوانید...
 می وزد باد
 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
 نهان اندر دو حرفی سر کار است
 گریه
 در طریق عشق خام افتاده ام
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 آرزو
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 شکر خدا
 شب شکستن فانوس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی
عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او
شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی
چشم هر آنک بسته شد تابش حرص خسته شد
و آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی
گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه
بر ره او هزار شه آه شگرف حاصلی
وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی
راه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی
جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنه
گر چه درون هر دو ده نیست درون قابلی
ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمر
ز آنک مبارک است سر بر کف پای کاملی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *