+ - x
 » از همین شاعر
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 بخش پانزدهم
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند
 ساقیا ساقیا روا داری
 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
 گر این جا حاضری سر همچنین کن
 تو آسمان منی من زمین به حیرانی
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

 » بیشتر بخوانید...
 از نفرتی لبریز
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 آرند یکی و دیگری بربایند
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
 دل آن بحر است کو ساحل نورزد
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 آذرخش خیال
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
دیده شدی نشان من گر نه که بی نشانمی
سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم
جوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی
لطف توام نمی هلد ور نه همه زمانه را
از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی
گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی
سوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی
گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیا
گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی
سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدی
من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی
موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا
آتش ها بکشتمی چاره عاشقانمی
گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختی
فاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی
از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است این
آه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *