+ - x
 » از همین شاعر
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین
 مبارک باد بر ما این عروسی
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
 مرا در خنده می آرد بهاری
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

 » بیشتر بخوانید...
 ای عشق
 کله بی سوژه
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 من و تو
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 غزل آخرین انزوا
 پاییز
 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
دیده شدی نشان من گر نه که بی نشانمی
سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم
جوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی
لطف توام نمی هلد ور نه همه زمانه را
از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی
گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی
سوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی
گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیا
گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی
سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدی
من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی
موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا
آتش ها بکشتمی چاره عاشقانمی
گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختی
فاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی
از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است این
آه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *