+ - x
 » از همین شاعر
 هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
 هله نومید نباشی که تو را یار براند
 مگردان روی خود ای دیده رویم
 باز فروریخت عشق از در و دیوار من
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
 بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب
 ما ز بالاییم و بالا می رویم
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده

 » بیشتر بخوانید...
 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
 ریشۀ تشویش
 ماست مالی شده مفهوم تو مریم دیگر!
 دل سراپرده محبت اوست
 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 ندانم نکته های علم و فن را
 برداشت ما از سیاست
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
فغان برخاست از جان های مجنونان روحانی
میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه
که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی
اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه
اگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی
شها همراز مرغابی و هم افسون دیوانی
بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی
به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری
کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی
شه من گفت کاین مجنون بجز زنجیر زلف من
دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی
هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد
الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *