+ - x
 » از همین شاعر
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
 ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
 مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
 بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
 هلا ای آب حیوان از نوایی
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

 » بیشتر بخوانید...
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 آن سوی خط
 ماه امشب كاملن بر چهره ات تابیده بود
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 نان ماشینی
 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
 شاعران راست می گویند
 قصه سنگ و خشت
 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
فغان برخاست از جان های مجنونان روحانی
میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه
که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی
اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه
اگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی
شها همراز مرغابی و هم افسون دیوانی
بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی
به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری
کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی
شه من گفت کاین مجنون بجز زنجیر زلف من
دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی
هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد
الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *