+ - x
 » از همین شاعر
 مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او
 منم فانی و غرقه در ثبوتی
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
 شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 گر تنگ بدی این سینه من

 » بیشتر بخوانید...
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 برداشت ما از سیاست
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 صدف
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 غزلی در نتوانستن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی
نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا
برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی
چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراند
چو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی
چو که ها را شکافانید کان ها را پدید آرد
ببینی لعل اندر لعل می تابد چو مهتابی
در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تو
دو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی
ز بوی خون دست او همه ارواح مست او
همه افلاک پست او زهی بالطف وهابی
مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش
که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی
اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله
چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی
بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان را
در انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *