+ - x
 » از همین شاعر
 با این همه مهر و مهربانی
 از اصل چو حورزاد باشیم
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 بر من نیستی یارا کجایی
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو
 ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا

 » بیشتر بخوانید...
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 موج پوشید روی دریا را
 درد ما را نیست درمان الغیاث
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 این صبح همان و آن شب تار همان
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 فش فش دیگ بخار
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 صدای مرا می شنوی؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی
چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره
دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی
در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم
برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی
به نور مه بدید اشتر میان راه استاده
ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی
رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت
که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی
خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوری
که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی
شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی دانی
تو را می شورد او هر دم چرا او را نشورانی
تو را دیوانه کرده ست او قرار جانت برده ست او
غم جان تو خورده ست او چرا در جانش ننشانی
چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمی جویی
چو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *