+ - x
 » از همین شاعر
 بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
 ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی
 هر زمان لطفت همی در پی رسد
 املا قدح البقا ندیمی!
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
 من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم
 چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
 هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو
 بیا ای یار کامروز آن مایی

 » بیشتر بخوانید...
 ابر سیاه جامه
 در چشمانت
 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
 دوبیتی های هزارگی بخش سوم
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 یک واپسین درود
 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیز صبوحی کن و در ده صلا
خیز که صبح آمد و وقت دعا
کوزه پر از می کن و در کاسه ریز
خیز مزن خنبک و خم برگشا
دور بگردان و مرا ده نخست
جان مرا تازه کن ای جان فزا
خیز که از هر طرفی بانگ چنگ
در فلک انداخت ندا و صدا
تنتن تنتن شنو و تن مزن
وقت تو خوش ای قمر خوش لقا
در سرم افکن می و پابند کن
تا نروم بیهده از جا به جا
زان کف دریاصفت درنثار
آب درانداز چو کشتی مرا
پاره چوبی بدم و از کفت
گشته ام ای موسی جان اژدها
عازر وقتم به دمت ای مسیح
حشر شدم از تک گور فنا
یا چو درختم که به امر رسول
بیخ کشان آمدم اندر فلا
هم تو بده هم تو بگو زین سپس
ای دهن و کف تو گنج بقا
خسرو تبریز تویی شمس دین
سرور شاهان جهان علا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *