+ - x
 » از همین شاعر
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 ساقیا باده چون نار بیار
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
 برخیز و صبوح را برانگیز
 باوفاتر گشت یارم اندکی
 از ما مرو ای چراغ روشن

 » بیشتر بخوانید...
 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 بهشتی بهر پاکان حرم هست
 گریه تلخ
 جوانان را بد آموز است این عصر
 صدای پای من همیشه تنهاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیز صبوحی کن و در ده صلا
خیز که صبح آمد و وقت دعا
کوزه پر از می کن و در کاسه ریز
خیز مزن خنبک و خم برگشا
دور بگردان و مرا ده نخست
جان مرا تازه کن ای جان فزا
خیز که از هر طرفی بانگ چنگ
در فلک انداخت ندا و صدا
تنتن تنتن شنو و تن مزن
وقت تو خوش ای قمر خوش لقا
در سرم افکن می و پابند کن
تا نروم بیهده از جا به جا
زان کف دریاصفت درنثار
آب درانداز چو کشتی مرا
پاره چوبی بدم و از کفت
گشته ام ای موسی جان اژدها
عازر وقتم به دمت ای مسیح
حشر شدم از تک گور فنا
یا چو درختم که به امر رسول
بیخ کشان آمدم اندر فلا
هم تو بده هم تو بگو زین سپس
ای دهن و کف تو گنج بقا
خسرو تبریز تویی شمس دین
سرور شاهان جهان علا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *