+ - x
 » از همین شاعر
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 بویی همی آید مرا مانا که باشد یار من
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 قصد سرم داری خنجر بمشت
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 بریده شد از این جوی جهان آب
 عشق مرا بر همگان برگزید
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 مانده شده ست گوش من از پی انتظار آن

 » بیشتر بخوانید...
 سیاه سر
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
 سرنوشت باغ
 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
 خنک آن ملتی کز وارداتش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی
چو نامت بشنود دل ها نگنجد در منازل ها
شود حل جمله مشکل ها به نور لم یزل بینی
بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با تو
که جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی
بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم من
به آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی
چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهی
که آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی
تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهر
یکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی
مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیری
یکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی
طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است او
گداز آهنان است او به آهن داده تلبینی
کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر
از او انوار دین یابد روان و جان بی دینی
در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانش
شده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی
ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف می بیزی
به امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *