+ - x
 » از همین شاعر
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 هر زمان لطفت همی در پی رسد
 راز را اندر میان نه وامگیر
 مبارک باد بر ما این عروسی
 چون دل جانا بنشین بنشین
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
 سی و ششم

 » بیشتر بخوانید...
 خط آفتاب
 اگر مُردم
 طالبان
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 دگراندیش
 برخیز و بیا بتا برای دل ما
 دل در غم عشق تو برومند بود
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی
چو نامت بشنود دل ها نگنجد در منازل ها
شود حل جمله مشکل ها به نور لم یزل بینی
بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با تو
که جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی
بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم من
به آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی
چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهی
که آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی
تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهر
یکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی
مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیری
یکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی
طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است او
گداز آهنان است او به آهن داده تلبینی
کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر
از او انوار دین یابد روان و جان بی دینی
در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانش
شده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی
ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف می بیزی
به امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *