+ - x
 » از همین شاعر
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 هر روز پری زادی از سوی سراپرده
 ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 یا ساقیةالمدام هاتی
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 یک روز مرا بر لب خود میر نکردی

 » بیشتر بخوانید...
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
 شرمندگی
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 دمی با حافظ
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
 بدرود
 فلتر شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
چو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی
مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری
به کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق
ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی
مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دست
کز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما را
که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی
مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیرید
که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی
مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدم
بر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی
مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم
که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی
بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزی
به غیر تو نمی باید تویی آنک همی بایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *