+ - x
 » از همین شاعر
 بیست و چهارم
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 به جان تو که مرو از میان کار مخسب
 هزار جان مقدس فدای سلطانی
 هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد

 » بیشتر بخوانید...
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی
 خورشید قاتل است
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 تو رونقی به نغمه غیجک می شوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک
خاک کف پای شه کی باشد سردستی
ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن
بر عمر موفر زن کز بند قفص رستی
ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو
در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی
در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده
با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی
ای دل بزن انگشتک بی زحمت لی و لک
در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی
آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو
جان ها بپرستندت گر جسم بنپرستی
ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی
بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی
گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد
ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی
چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا
تا ره نزدی ما را از پای بننشستی
درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن
یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *