+ - x
 » از همین شاعر
 متاز ای دل سوی دریای ناری
 جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
 ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره
 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم

 » بیشتر بخوانید...
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 ماسک
 پرچو شدم
 غزل آخرین انزوا
 یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا
 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 میلاد
 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
نوری که بدو پرد جان از قفص قالب
در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی
رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی
آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی
مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت
زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی
امروز چو جانستی در صدر جنانستی
از دور قمر رستی بالای قمر رفتی
اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان
چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی
از نان شده ای فارغ وز منت خبازان
وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی
نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان
آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی
از جان شریف خود وز حال لطیف خود
بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی
ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی
در دامن دریایی چون در و گهر رفتی
هان ای سخن روشن درتاب در این روزن
کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *