+ - x
 » از همین شاعر
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری
 انجیرفروش را چه بهتر
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 از اصل چو حورزاد باشیم
 گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
 والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو

 » بیشتر بخوانید...
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 هشدار و اسکلیت
 حال خونین دلان که گوید باز
 در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ
 با سماجت یک الماس
 خودکاوی
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 سیه چادر مرا پنهان ندارد
 کی می آیی
 پیوند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی
تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی
از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی
آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد
تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی
ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله
چون روی بدو آری مه روی جهان گردی
حبیب است در او پنهان کان ناید در دندان
نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی
زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه
کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی
شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز
لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی
گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان
صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی
از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی
غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی
خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت
ترک گروان برگو تو زان گروان فردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *