+ - x
 » از همین شاعر
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
 برجه که بهار زد صلایی
 ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی
 چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
 ما را سفری فتاد بی ما
 گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
 بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 تو جام عشق را بستان و می رو

 » بیشتر بخوانید...
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
 شوق بی نیاز
 سیه چارد سرم افکنده منبر
 خسته
 ایام زمانه از کسی دارد ننگ
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 مردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پنهان به میان ما می گردد سلطانی
و اندر حشر موران افتاده سلیمانی
می بیند و می داند یک یک سر یاران را
امروز در این مجمع شاهنشه سردانی
اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا
گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی
نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی
می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی
در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی
تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی
امروز سماع ما چون دل سبکی دارد
یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی
آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان
امروز همی آید پرشرم و پشیمانی
صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد
پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی
خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر
خاموش که بازآید بلبل به گلستانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *