+ - x
 » از همین شاعر
 تا چند تو پس روی به پیش آ
 ای گل تو را اگر چه رخسار نازکست
 ای دشمن عقل و جان شیرین
 قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
 ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
 اگر عالم همه پُر خار باشد

 » بیشتر بخوانید...
 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 ترا با خرقه و عمامه کاری
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 بیا که قصه کنیم
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 هرچند ز دست تو خراب است دل ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پنهان به میان ما می گردد سلطانی
و اندر حشر موران افتاده سلیمانی
می بیند و می داند یک یک سر یاران را
امروز در این مجمع شاهنشه سردانی
اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا
گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی
نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی
می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی
در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی
تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی
امروز سماع ما چون دل سبکی دارد
یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی
آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان
امروز همی آید پرشرم و پشیمانی
صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد
پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی
خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر
خاموش که بازآید بلبل به گلستانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *