+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
 کریما تو گلی یا جمله قندی
 جان جانی و جان صد جانی
 صبح آمد و صحیفه مصقول بر کشید
 چرخ فلک با همه کار و کیا
 سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
 دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای *
 ای بکرده رخت عشاقان گرو

 » بیشتر بخوانید...
 جامی است که عقل آفرین میزندش
 بسمل ناز
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 سکوت قرن
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی
گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی
گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی
خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون
وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی
بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد
چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی
آن دوست که می باید چون سوی تو می آید
از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی
چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی
چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی
ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش
از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی
کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد
بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی
اجزای درختان را چون میوه کند دارا
بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی
زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن
منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *