+ - x
 » از همین شاعر
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
 از این پستی به سوی آسمان شو
 آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
 آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی

 » بیشتر بخوانید...
 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
 در ماتم بیان در زایش زبان
 همصدایی
 ندانم نکته های علم و فن را
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی
دل را بربودستی در دل بنشستستی
سر سخره سودا شد دل بی سر و بی پا شد
زان مه که نمودستی زان راز که گفتستی
برپر به پر روزه زین گنبد پیروزه
ای آنک در این سودا بس شب که نخفتستی
چون دید که می سوزم گفتا که قلاوزم
راهیت بیاموزم کان راه نرفتستی
من پیش توام حاضر گر چه پس دیواری
من خویش توام گر چه با جور تو جفتستی
ای طالب خوش جمله من راست کنم جمله
هر خواب که دیدستی هر دیگ که پختستی
آن یار که گم کردی عمری است کز او فردی
بیرونش بجستستی در خانه نجستستی
این طرفه که آن دلبر با توست در این جستن
دست تو گرفته ست او هر جا که بگشتستی
در جستن او با او همره شده و می جو
ای دوست ز پیدایی گویی که نهفتستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *