+ - x
 » از همین شاعر
 متاز ای دل سوی دریای ناری
 ندارد مجلس ما بی تو نوری
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
 منم فتنه هزاران فتنه زادم

 » بیشتر بخوانید...
 دریایی
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 مرگ نازلی
 من و دریچه ی من
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
 پارسی را پاس میداریم
 شعری برای جنگ
 خورشید به گل نهفت می نتوانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی
هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را
هم ساغر سلطانی اندر دورانستی
هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی
هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی
از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش
هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی
با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او
پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی
وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن
کفو کمر وصلش ای کاش میانستی
صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی
در مردن این صورت کس را چه زیانستی
راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی
با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی
بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد
ور نی دهن ماهی پرگفت و زیانستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *