+ - x
 » از همین شاعر
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی
 عید بر عاشقان مبارک باد
 از دل رفته نشان می آید
 در عشق هر آنک شد فدایی
 کی باشد اختری در اقطار
 عاشقی بر من پریشانت کنم
 آفتابا سوی مه رویان شدی

 » بیشتر بخوانید...
 مسلمانی که داند رمز دین را
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 مرگ پرنده
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 زیبا در زندان
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 هوای من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی
هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را
هم ساغر سلطانی اندر دورانستی
هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی
هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی
از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش
هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی
با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او
پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی
وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن
کفو کمر وصلش ای کاش میانستی
صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی
در مردن این صورت کس را چه زیانستی
راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی
با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی
بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد
ور نی دهن ماهی پرگفت و زیانستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *