+ - x
 » از همین شاعر
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 بازم صنما چه می فریبی
 عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 باوفاتر گشت یارم اندکی
 چو مست روی توام ای حکیم فرزانه
 تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
 ای مونس و غمگسار عاشق
 عشق است بر آسمان پریدن
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین

 » بیشتر بخوانید...
 چه قومی در گذشت از گفتگوها
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 مرگ پرنده
 در میان دو تهی
 باور کن
 بهار و شاعر محبوس
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 گشته مهمان من آن سرو خرامان امشب
 یک روز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نظاره چه می آیی در حلقه بیداری
گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن
شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری
تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم
گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری
بگشای دهانت را خاشاک مجو در می
خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری
ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان
بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری
دی نامه او خواندم در قصه بی خویشی
بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری
نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کرده ست
با ما غم دل گویی یا قصه جان آری
من با صنم معنی تن جامه برون کردم
چون عشق بزد آتش در پرده ستاری
در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید
افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری
شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت
زیرا که چو جان آیی بی رنگ صباواری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *