+ - x
 » از همین شاعر
 عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
 می نروم هیچ از این خانه من
 کسی کز غمزۀ صد عقل بندد
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 ترکبن طبقا عن طبق مولائی
 آتش عشق تو قلاووز شد
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال

 » بیشتر بخوانید...
 بباد صبحدم شبنم بنالید
  این چهره ی روز گار است
 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
 تبار من
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 میلاد من
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 حیف نیست ؟
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 می روم آهسته آرام از کنار جاده سرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری
من بی رخ چون ماهت گر روی به ماه آرم
مه بی تو ز من گیرد صد دوری و بیزاری
جان بی تو یتیم آمد مه بی تو دو نیم آمد
گلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری
چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازی
دست کی رسد در تو گر پای نیفشاری
مهمان توام ای جان ای شادی هر مهمان
شاید که ز بخشایش این دم سر من خاری
رو ای دل بیچاره با تیغ و کفن پیشش
کی پیش رود با او بدفعلی و طراری
ای جان نه ز باغ تو رسته ست درخت من
پرورده و خو کرده با عشرت و خماری
اجزای وجود من مستان تواند ای جان
مستان مرا مفکن در نوحه و در زاری
آن ساغر پنهانی خواهم که بگردانی
مستانه به پیش آیی بی نخوت و جباری
ای ساغر پنهانی تو جامی و یا جانی
یا چشمه حیوانی یا صحت بیماری
یا آب حیاتی تو یا خط نجاتی تو
یا کان نباتی تو یا ابر شکرباری
آن ساغر و آن کوزه کو نشکندم روزه
اما نهلد در سر نی عقل نی هشیاری
هم عقلی و هم جانی هم اینی و هم آنی
هم آبی و هم نانی هم یاری و هم غاری
خاموش شدم حاصل تا برنپرد این دل
نی زان که سخن کم شد از غایت بسیاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *