+ - x
 » از همین شاعر
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 خامشی ناطقی مگر جانی
 ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 دل چو دانه ما مثال آسیا
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 ای نهاده بر سر زانو تو سر
 عقل از کف عشق خورد افیون

 » بیشتر بخوانید...
 شهرزاد
 چراغ هوش
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 مصیبت هشیاری
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 شراب شعر چشمهای تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش
این فرش زمینی را چون عرش بیارایی
بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته
بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی
زین منزل شش گوشه بی مرکب و بی توشه
بس قافله ره یابد در عالم بی جایی
روشن کن جان من تا گوید جان با تن
کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی
تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم
رونق نبود جو را چون آب بنگشایی
ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی
والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی
در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم
افتاده در این سودا چون مردم صفرایی
شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت
جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *