+ - x
 » از همین شاعر
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 ای روی مه تو شاد خندان
 بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
 پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
 اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز
 تا نقش خیال دوست با ماست
 به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی
 امروز جمال تو سیمای دگر دارد
 امروز جنون نو رسیده ست
 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی

 » بیشتر بخوانید...
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 باده ی عرفان
 شهری گم شده است
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
 جرس قافله
 چشم به راه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد
کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
ای از پس صد پرده درتافته رخسارت
تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد
جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان
کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی
چندانک تو می کوشی جز چشم نمی پوشی
تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی
جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم
سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی
کان عهد که من کردم بی جان و بدن کردم
نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی
مست آنچ کند در می از می بود آن به روی
در آب نماید او لیک او است ز بالایی
تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین
آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *