+ - x
 » از همین شاعر
 ای دلزار محنت و بلا داری
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمده
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
 در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 ز زندان خلق را آزاد کردم
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 در میان عاشقان عاقل مبا

 » بیشتر بخوانید...
 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 چه خوش گفت اشتری با کره خویش
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
 در پرده اسرار کسی را ره نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد
کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
ای از پس صد پرده درتافته رخسارت
تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد
جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان
کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی
چندانک تو می کوشی جز چشم نمی پوشی
تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی
جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم
سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی
کان عهد که من کردم بی جان و بدن کردم
نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی
مست آنچ کند در می از می بود آن به روی
در آب نماید او لیک او است ز بالایی
تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین
آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *