+ - x
 » از همین شاعر
 جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
 ساقی ز پی عشق روان است روانم
 شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
 ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
 میندیش میندیش که اندیشه گری ها
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند

 » بیشتر بخوانید...
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 زن زدن
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 مرد درخت
 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در خانه خود یافتم از شاه نشانی
انگشتری لعل و کمر خاصه کانی
دوش آمده بوده ست و مرا خواب ببرده
آن شاه دلارامم و آن محرم جانی
بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش
از عربده مستانه بدان شیوه که دانی
گویی که گزیده ست ز مستی رخ من بر
کز شاه رخ من بر کاری است نهانی
امروز در این خانه همی بوی نگار است
زین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی
خون در تن من باده صرف است از این بوی
هر موی ز من هندوی مست است شبانی
گوشی بنه و نعره مستانه شنو تو
از قامت چون چنگ من الحان اغانی
هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد است
پیران طریقت بپذیرند جوانی
در آینه شمس حق و دین شه تبریز
هم صورت کل شهره و هم بحر معانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *