+ - x
 » از همین شاعر
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله
 تو چنین نبودی تو چنین چرایی
 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
 می شناسد پرده جان آن صنم
 جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
 عشق جز دولت و عنایت نیست
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن

 » بیشتر بخوانید...
 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
 به خیابان نگاه میكنم
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 مرد مجسمه
 هم دانه امید به خرمن ماند
 یک گل بهار نیست
 سوگ سرود ۱

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در خانه خود یافتم از شاه نشانی
انگشتری لعل و کمر خاصه کانی
دوش آمده بوده ست و مرا خواب ببرده
آن شاه دلارامم و آن محرم جانی
بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش
از عربده مستانه بدان شیوه که دانی
گویی که گزیده ست ز مستی رخ من بر
کز شاه رخ من بر کاری است نهانی
امروز در این خانه همی بوی نگار است
زین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی
خون در تن من باده صرف است از این بوی
هر موی ز من هندوی مست است شبانی
گوشی بنه و نعره مستانه شنو تو
از قامت چون چنگ من الحان اغانی
هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد است
پیران طریقت بپذیرند جوانی
در آینه شمس حق و دین شه تبریز
هم صورت کل شهره و هم بحر معانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *