+ - x
 » از همین شاعر
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
 انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 کجا خواهی ز چنگ ما پریدن
 هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
 آن وعده که کرده ای مرا کو
 چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما

 » بیشتر بخوانید...
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 بر پشت من از زمانه تو میاید
 خویش را تا در تو پیوندی زدم افگار شد
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 گلدان
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 استاده باش روی گپت از اول نگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
از جنبش او جنبش این پرده نبینی
از تابش آن مه که در افلاک نهان است
صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی
ای برگ پریشان شده در باد مخالف
گر باد نبینی تو نبینی که چنینی
گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی
و آن باد اگر هیچ نشیند تو نشینی
عرش و فلک و روح در این گردش احوال
اشتر به قطارند و تو آن بازپسینی
می جنب تو بر خویش و همی خور تو از این خون
کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی
در چرخ دلت ناگه یک درد درآید
سر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی
ماه نهمت چهره شمس الحق تبریز
ای آنک امان دو جهان را تو امینی
تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خون
آن مه تویی ای شاه که شمس الحق و دینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *