+ - x
 » از همین شاعر
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
 شهر پر شد لولیان عقل دزد
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 الام طماعیة العاذل
 ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا
 رحم کن ار زخم شوم سر به سر

 » بیشتر بخوانید...
 باغهای معلق بابل
 یک سایه نوازش
 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 باور
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 ای غارت عشق تو جهانها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبه خوبی تو احرام ببستیم
بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت
شد پیر دلم پیروی پیر نکردی
با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست
تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی
بس عقل که در آیت حسن تو فروماند
وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی
در بردن جان ها و در آزردن جان ها
الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی
در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم
صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی
در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار
وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزی
از بهر من خسته تو تدبیر نکردی
خورشید رخت با زحل زلف سیاهت
صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی
بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز
وز قصه هجرانم تحریر نکردی
خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من
هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *