+ - x
 » از همین شاعر
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 انجیرفروش را چه بهتر
 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد
 از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
 ای دل بی بهره از بهرام ترس
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
 به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا

 » بیشتر بخوانید...
 افسوس که من جدا زخاکت مردم
 گریه ی انگور ها در جام ها
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 قصه های تلخ
 قصه پرداز
 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر درد مرا درمان فرستی
وگر کشت مرا باران فرستی
وگر آن میر خوبان را به حیلت
ز خانه جانب میدان فرستی
وگر ساقی جان عاشقان را
میان حلقه مستان فرستی
همه ذرات عالم زنده گردد
چو جانم را بر جانان فرستی
وگر لب را به رحمت برگشایی
مفرح سوی بیماران فرستی
به دربان گفته ای مگذار ما را
مرا هر دم بر دربان فرستی
منم کشتی در این بحر و نشاید
که بر من باد سرگردان فرستی
همی خواهم که کشتیبان تو باشی
اگر بر عاشقان طوفان فرستی
مرا تا کی مها چون ارمغانی
به پیش این و پیش آن فرستی
دل بریان عاشق باده خواهد
تو او را غصه و گریان فرستی
یکی رطلی گران برریز بر وی
از آن رطلی که بر مردان فرستی
دل و جان هر دو را در نامه پیچم
اگر تو نامه پنهان فرستی
تو چون خورشید از مشرق برآیی
جهان بی خبر را جان فرستی
چه باشد ای صبا گر این غزل را
به خلوتخانه سلطان فرستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *