+ - x
 » از همین شاعر
 پیرهن یوسف و بو می رسد
 ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
 مست توام نه از می و نه از کوکنار
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 به پیش باد تو ما همچو گردیم
 صاف جان ها سوی گردون می رود
 تو نقد قلب را از زر برون کن

 » بیشتر بخوانید...
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 در فاصله ی دردناک آب، میان قاره ها
 به دشمن آزادی زنان
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 تیک هی
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 جز در تو . اسراری نمانده است
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 افسانه ی زندگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر درد مرا درمان فرستی
وگر کشت مرا باران فرستی
وگر آن میر خوبان را به حیلت
ز خانه جانب میدان فرستی
وگر ساقی جان عاشقان را
میان حلقه مستان فرستی
همه ذرات عالم زنده گردد
چو جانم را بر جانان فرستی
وگر لب را به رحمت برگشایی
مفرح سوی بیماران فرستی
به دربان گفته ای مگذار ما را
مرا هر دم بر دربان فرستی
منم کشتی در این بحر و نشاید
که بر من باد سرگردان فرستی
همی خواهم که کشتیبان تو باشی
اگر بر عاشقان طوفان فرستی
مرا تا کی مها چون ارمغانی
به پیش این و پیش آن فرستی
دل بریان عاشق باده خواهد
تو او را غصه و گریان فرستی
یکی رطلی گران برریز بر وی
از آن رطلی که بر مردان فرستی
دل و جان هر دو را در نامه پیچم
اگر تو نامه پنهان فرستی
تو چون خورشید از مشرق برآیی
جهان بی خبر را جان فرستی
چه باشد ای صبا گر این غزل را
به خلوتخانه سلطان فرستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *