+ - x
 » از همین شاعر
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
 بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
 ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 کسی کو را بود در طبع سستی
 خداوندا زکات شهریاری
 بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
 من پار بخورده ام شرابی

 » بیشتر بخوانید...
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 نگاهش نقشبند کافری ها
 کفران
 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 ماه کُشی
 تقدیم به زنی که در آن سوی آّب ها غمگین و تنهاست
 دیگر این پنجره بگشای که من
 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
 سلیمی منذ حلت بالعراق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر درد مرا درمان فرستی
وگر کشت مرا باران فرستی
وگر آن میر خوبان را به حیلت
ز خانه جانب میدان فرستی
وگر ساقی جان عاشقان را
میان حلقه مستان فرستی
همه ذرات عالم زنده گردد
چو جانم را بر جانان فرستی
وگر لب را به رحمت برگشایی
مفرح سوی بیماران فرستی
به دربان گفته ای مگذار ما را
مرا هر دم بر دربان فرستی
منم کشتی در این بحر و نشاید
که بر من باد سرگردان فرستی
همی خواهم که کشتیبان تو باشی
اگر بر عاشقان طوفان فرستی
مرا تا کی مها چون ارمغانی
به پیش این و پیش آن فرستی
دل بریان عاشق باده خواهد
تو او را غصه و گریان فرستی
یکی رطلی گران برریز بر وی
از آن رطلی که بر مردان فرستی
دل و جان هر دو را در نامه پیچم
اگر تو نامه پنهان فرستی
تو چون خورشید از مشرق برآیی
جهان بی خبر را جان فرستی
چه باشد ای صبا گر این غزل را
به خلوتخانه سلطان فرستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *