+ - x
 » از همین شاعر
 روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
 جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 ای درآورده جهانی را ز پای
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 در خانه غم بودن از همت دون باشد
 ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو
 ای گشته ز شاه عشق شهمات

 » بیشتر بخوانید...
 ز دست کوته خود زیر بارم
 پیوند
 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
 رباعیات امروز
 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
 تعبیر بی خوابی
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
فرورفتی به خود غمخواره گشتی
تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صدپاره گشتی
ز دارالملک عشقم رخت بردی
در این غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده تخته گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی خاره گشتی
تویی فرزند جان کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی
از آن خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی
در آن خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمن اماره گشتی
خمش کن گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزه خماره گشتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *