+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که تویی جان جان سماع
 قبله امروز جز شهنشه نیست
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 مرا هر لحظه منزل آسمانی
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 مجوی شادی چون در غمست میل نگار
 دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم
 از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
 هر کی در ذوق عشق دنگ آمد

 » بیشتر بخوانید...
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 سرنوشت
 تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
 سفر
 بازسازی
 درخت تو گر بار دانش بگیرد
 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
 ترا بهر ربودن دوست دارم
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 فلك نه همسری دارد نه هم كف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
فرورفتی به خود غمخواره گشتی
تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صدپاره گشتی
ز دارالملک عشقم رخت بردی
در این غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده تخته گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی خاره گشتی
تویی فرزند جان کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی
از آن خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی
در آن خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمن اماره گشتی
خمش کن گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزه خماره گشتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *