+ - x
 » از همین شاعر
 فرست باده جان را به رسم دلداری
 در این سرما سر ما داری امروز
 جان و جهان می روی جان و جهان می بری
 هم به درد این درد را درمان کنم
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 ورد البشیر مبشرا ببشاره
 بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد

 » بیشتر بخوانید...
 پرچو شدم
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 کوچه گرد
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
 چه قومی در گذشت از گفتگوها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خبر واده کز این دنیای فانی
به تلخی می روی یا شادمانی
عجب یارا ز اصحاب شمالی
عجب ز اصحاب ایمان و امانی
عجب همراز نفس سگ پرستی
عجب همراه شیر راه دانی
عجب در آخرین بازی شدی مات
عجب بردی اگر بردی تو جانی
بسی کژباز کاندر آخر کار
ببرد از اتفاق آسمانی
بود رویت به قبله اندر آن گور
گر اهل قبله بودی در نهانی
ازیرا گور باشد چون صلایه
پی تحویل های امتحانی
چو دانه فاسدی را دفن کردی
بروید زو درخت بامعانی
بسی طبل اجل پیشین شنیدی
مگو مرگم درآمد ناگهانی
اگر در عمر آهی برکشیدی
یقین امروز کاندر ظل آنی
وگر با آه راهی نیز رفتی
شهنشاهی و شمع ره روانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *