+ - x
 » از همین شاعر
 برای تو فدا کردیم جان ها
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
 مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
 بیا کامروز گرد یار گردیم
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده

 » بیشتر بخوانید...
 اگر دانی زبان اختران را
 ترا بهر ربودن دوست دارم
 لیلی
 سلامی چو بوی خوش آشنایی
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری
 حلقۀ صبر
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 افسوس که من جدا زخاکت مردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و شراب و عیش آری
صلا که ساعتی دیگر نیابی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری
چنان در بحر مستی غرق گردند
که دل در عشق خوبی خوش عذاری
از این مستان ننوشی های و هویی
وزین خوبان نبینی گوشواری
در این مستان کجا وهمی رسیدی
گر این مستان ننالند از خماری
به صد عالم نگنجد از جلالت
چنین سلطان و اعظم شهریاری
ولیکن چون غبار انگیخت اسپش
به وهم آمد کر و فر سواری
دهان بربند کاین جا یک نظر نیست
که بشناسد سواری از غباری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *