+ - x
 » از همین شاعر
 چه بویست این؟ چه بویست این؟ مگر آن یار می آید؟
 آنچه گل سرخ قبا می کند
 بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب
 آن را که در آخرش خری هست
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه
 گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
 سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
 ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
 گیرم که بود میر تو را زر به خروار
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه

 » بیشتر بخوانید...
 اندوه
 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
 شعری که زندگیست
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 ترا در خویش می بینم
 به خوابیدگان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم غرقه درون جوی باری
نهانم می خلد در آب خاری
اگر چه خار را من می نبینم
نیم خالی ز زخم خار باری
ندانم تا چه خار است اندر این جوی
که خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزن
بر او بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سر
به دریا درشدم مرغاب واری
که غسل آرم برون آیم به پاکی
به خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسه چوبین بگشتم
بر آن آبی که دارد سهم ناری
نمی دانم که آن ساحل کجا شد
که پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز ار ملولی
به هر لحظه چه افروزی شراری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *