+ - x
 » از همین شاعر
 عاشق شدۀ، ای دل، سودات مبارک باد
 من اگر پرغم اگر شادانم
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 می شدی غافل ز اسرار قضا
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
 ایا ساقی تویی قاضی حاجات

 » بیشتر بخوانید...
 نزد من به ز وصل هجرانست
 لیلی
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 آواز شبانه برای کوچه ها
 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم غرقه درون جوی باری
نهانم می خلد در آب خاری
اگر چه خار را من می نبینم
نیم خالی ز زخم خار باری
ندانم تا چه خار است اندر این جوی
که خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزن
بر او بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سر
به دریا درشدم مرغاب واری
که غسل آرم برون آیم به پاکی
به خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسه چوبین بگشتم
بر آن آبی که دارد سهم ناری
نمی دانم که آن ساحل کجا شد
که پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز ار ملولی
به هر لحظه چه افروزی شراری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *