+ - x
 » از همین شاعر
 بازم صنما چه می فریبی
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 گر آتش دل بر زند، بر مؤمن و کافر زند
 یا رشا فدیته من زمن رایته
 چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
 یا ملک المغرب والمشرق
 ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
 مست رسید آن بت بی باک من

 » بیشتر بخوانید...
 شعر ناتمام
 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
 این روزها درون من از اژدها پُر است
 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
 خراسان
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 گلبن عشق تو بی خار آمدست
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم غرقه درون جوی باری
نهانم می خلد در آب خاری
اگر چه خار را من می نبینم
نیم خالی ز زخم خار باری
ندانم تا چه خار است اندر این جوی
که خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزن
بر او بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سر
به دریا درشدم مرغاب واری
که غسل آرم برون آیم به پاکی
به خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسه چوبین بگشتم
بر آن آبی که دارد سهم ناری
نمی دانم که آن ساحل کجا شد
که پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز ار ملولی
به هر لحظه چه افروزی شراری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *