+ - x
 » از همین شاعر
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
 بخش پانزدهم
 هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست
 رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
 به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
 ببین این فتح ز استفتاح تا کی
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد

 » بیشتر بخوانید...
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 امید محال
 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
 جوانمردی که دل با خویشتن بست
 واژه های تلخ و سنگینم
 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
 شعر ناتمام
 زبان درازی
 عید تلخ
 علف شدم لبِ كلكین و یار، سم پاشید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
جهان سوزید ز آتش های خوبان
جمال عشق و روی عشق باری
چو جان بیند جمال عشق گوید
شدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوری
درون برج نوری اه چه ناری
چو اشترمرغ جان ها گرد آن برج
غذاشان آتشی بس خوشگواری
ز دور استاده جانم در تماشا
به پیش آمد مرا خوش شهسواری
یکی رویی چو ماهی ماه سوزی
یکی مریخ چشمی پرخماری
که جان ها پیش روی او خیالی
جهان در پای اسب او غباری
همی رست از غبار نعل اسبش
بیابان در بیابان خوش عذاری
همی تازید عقلم اندک اندک
همی پرید از سر چون طیاری
همین دانم دگر از من مپرسید
که صد من نیست آن جا در شماری
من آن آبم که ریگ عشق خوردش
چه ریگی بلک بحر بی کناری
چو لاله کفته ای در شهر تبریز
شدم بر دست شمس الدین نگاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *