+ - x
 » از همین شاعر
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 نگارا تو گلی یا جمله قندی
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد
 الا هات حمرا کالعندم
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم

 » بیشتر بخوانید...
 زندگی ارزد به تن
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 خیابان
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به جان تو پس گردن نخاری
نگویی می روم عذری نیاری
بسازی با دو سه مسکین بی دل
اگر چه بی دلان بسیار داری
نگویی کار دارم در پی کار
چه باشی بسته تو خاوندگاری
تو گویی می روم رنجور دارم
نه رنجوران ما را می گذاری
ز ما رنجورتر آخر کی باشد
که در چشمت نیاییم از نزاری
خوری سوگند که فردا بیایم
چه دامن گیردت سوگند خواری
تو با سوگند کاری پخته ای سر
که بر اسرار پنهانی سواری
تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز
که بی مه شب بود دلگیر و تاری
تو آبی ما مثال کشت تشنه
مگرد از ما که آب خوشگواری
بپاش ای جان درویشان صادق
چه باشد گر چنین تخمی بکاری
چه درویشان که هر یک گنج ملکند
که شاهان راست ز ایشان شرمساری
به تو درویش و با غیر تو سلطان
ز تو دارند تاج شهریاری
که مه درویش باشد پیش خورشید
کند بر اختران مه شهسواری
منم نای تو معذورم در این بانگ
که بر من هر دمی دم می گماری
همه دم های این عالم شمرده ست
تو ای دم چه دمی که بی شماری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *