+ - x
 » از همین شاعر
 پرکندگی از نفاق خیزد
 سلیمانا بیار انگشتری را
 ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
 هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
 هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
 خوش بود فرش تن نور دیده
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین

 » بیشتر بخوانید...
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
 هندسۀ هجر
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 در فاصله ها
 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
 بودن
 وطن
 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
 هر کجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوخت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ندارد مجلس ما بی تو نوری
که مجلس بی تو باشد همچو گوری
بیایی یا بدان سومان بخوانی
ز فضلت این کرامت نیست دوری
خلایق همچو کشت و تو بهاری
به تو یابد شقایقشان ظهوری
تجلی کن که تا سرمست گردند
کنند اجزای عالم مست شوری
چو دریای عتاب تو بجوشد
برآید موج طوفان از تنوری
چو گردون قبول تو بگردد
شود جمله مصیبت ها سروری
خمش بگذار این شیشه گری را
مبادا که زند بر شیشه کوری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *