+ - x
 » از همین شاعر
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 علی اهل نجد الثنا و سلام
 چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
 بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
 در فنای محض افشانند مردان آستی
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم

 » بیشتر بخوانید...
 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
 عشق رويد ز زمين دل من
 خفاش شب
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 درآمیختن
 زن
 پرچو شدم
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 سرافرازی ذلت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ندارد مجلس ما بی تو نوری
که مجلس بی تو باشد همچو گوری
بیایی یا بدان سومان بخوانی
ز فضلت این کرامت نیست دوری
خلایق همچو کشت و تو بهاری
به تو یابد شقایقشان ظهوری
تجلی کن که تا سرمست گردند
کنند اجزای عالم مست شوری
چو دریای عتاب تو بجوشد
برآید موج طوفان از تنوری
چو گردون قبول تو بگردد
شود جمله مصیبت ها سروری
خمش بگذار این شیشه گری را
مبادا که زند بر شیشه کوری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *