+ - x
 » از همین شاعر
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 غدرالعشق فزلت
 عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
 بستگی این سماع هست ز بیگانه ای
 مطربا اسرار ما را بازگو
 هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی
 ای خفته به یاد یار برخیز
 اگر یار مرا از من برآری
 با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
 ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 زیبا رویان شوی ندارند
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 با شعر، با شراب عجب گیر كرده ام
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
 ذهن کوچه گشت
 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
 سرود مردی که تنها راه می رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز مهجوران نمی جویی نشانی
کجا رفت آن وفا و مهربانی
در این خشکی هجران ماهیانند
بیا ای آب بحر زندگانی
برون آب ماهی چند ماند
چه گویم من نمی دانم تو دانی
کی باشم من که مانم یا نمانم
تو را خواهم که در عالم بمانی
هزاران جان ما و بهتر از ما
فدای تو که جان جان جانی
مرا گویی خمش نی توبه کردی
که بگذاری طریق بی زبانی
به خاک پای تو باخود نبودم
ز مستی و شراب و سرگرانی
به خاموشی به از خنبی نباشم
نمی ماند می اندر خم نهانی
شراب عشق جوشانتر شرابی است
که آن یک دم بود این جاودانی
رخ چون ارغوانش آن کند آن
که صد خم شراب ارغوانی
دگر وصف لبش دارم ولیکن
دهان تو بسوزد گر بخوانی
عجب مرغابی آمد جان عاشق
که آرد آب ز آتش ارمغانی
ز آتش یافت تشنه ذوق آبش
کند آتش به آبش نردبانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *