+ - x
 » از همین شاعر
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
 امروز سماع است و مدام است و سقایی
 نسیت الیوم من عشقی صلاتی
 چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
 گر یار لطیف و باوفایی
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
 صاف جان ها سوی گردون می رود

 » بیشتر بخوانید...
 گل کو
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
 کوچه گرد
 دیوانه یی در من
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 تکدرخت شرقی
 اگر دانی زبان اختران را
 بهار دیگر
 همای اوج سعادت به دام ما افتد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا هر لحظه منزل آسمانی
تو را هر دم خیالی و گمانی
تو گویی کو طمع کرده ست در من
جهانی زین خیال اندر زیانی
بر آن چشم دروغت طمع کردم
که چون دوزخ نمودستت جنانی
بر آن عقل خسیست طمع کردم
که جان دادی برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابی
چه بربندد ز ویرانی جهانی
ز یک قطره چه خواهد خورد بحری
ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی
چه رونق یا چه آرایش فزاید
ز پژمرده گیایی گلستانی
به حق نور چشم دلبر من
که روشنتر از این نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارش
که شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه ای بود
نه طمع آنک بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن جا پخته گردد
نه آنک درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تو فارغ آیند
طمع آن نی که گویندم فلانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *