+ - x
 » از همین شاعر
 چنین باشد چنین گوید منادی
 امروز دیدم یار را ، آن رونق هر کار را
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 ایا خورشید بر گردون سواره
 می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
 عشق جانست عشق تو جانتر
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری

 » بیشتر بخوانید...
 یک کمی
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 مرا به خانه ام ببر
 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 نوازش
 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را
 طرز خوبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیدی که چه کرد یار ما دیدی
منصوبه یار باوفا دیدی
زین نوع که مات کرد دل ها را
آن چشمه زندگی کجا دیدی
در صورت مات برد می بخشد
مقلوب گری چو او که را دیدی
ای بسته بند عشق حقستت
کز عشق هزار دلگشا دیدی
بستان باغی اگر گلی دادی
برخور ز وفا اگر جفا دیدی
از بستانش سر خر است این تن
زان بحر گهر تو کهربا دیدی
از فرعونی چو احولی دادت
آن بود عصا و اژدها دیدی
امروز چو موسیت مداوا کرد
صد برگ فشان از آن عصا دیدی
صیاد جهان فشاند شه دانه
آن را تو ز سادگی عطا دیدی
چون مرغ سلیم سوی او رفتی
دام و دغل و فن و دغا دیدی
بازت بخرید لطف نجینا
تا لطف و عنایت خدا دیدی
در طالع مه چو مشتری گشتی
ز الله عطای اشتری دیدی
چندان کرث که در عدد ناید
این بستگی و گشاد را دیدی
تا آخر کار آن ولی نعمت
چشمت بگشاد توتیا دیدی
از چشمه سلسبیل می خوردی
عشرت گه خاص اولیا دیدی
چون دعوت اشربوا پری دادت
جولانگه عرصه هوا دیدی
وآنگه ز هوا به سوی هو رفتی
بر قاف پریدن هما دیدی
پرواز همای کبریایی را
از کیف و چگونگی جدا دیدی
باقیش مجیب هر دعا گوید
کز وی تو اجابت دعا دیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *