+ - x
 » از همین شاعر
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
 بخش پنجم

 » بیشتر بخوانید...
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 یک کوچه ی باران زده...
 به تو بگویم
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 تبار من
 یک روز
 بيا که مست و مدهوشت شوم يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دیده ز نم زبون نگشتی
وی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگ جانی
چون مایه صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزد
کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را
کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشه دوست بو نبردی
ز اندیشه خود فزون نگشتی
زان گرم نگشته ای ز خورشید
کز خانه تن برون نگشتی
چون گردش آفتاب دیدی
ماننده ذره چون نگشتی
چون آب حیات خضر دیدی
چون صافی و آبگون نگشتی
مرغ زیرک به پای آویخت
شکر است که ذوفنون نگشتی
زان درس جماد علم آموخت
تو مردم یعلمون نگشتی
شمس تبریز جان جان ها
ز اول بده ای کنون نگشتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *