+ - x
 » از همین شاعر
 گر تنگ بدی این سینه من
 مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 آتش عشق تو قلاووز شد
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم

 » بیشتر بخوانید...
 غزلی در نتوانستن
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 روزگاریست که ما را نگران می داری
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 شبانه
 سیه چادر مرا پنهان ندارد
 گر زرین كلاهی عاقبت هیچ
 آن دست ِ دیروزین
 ثباتش ده که میر شش جهات است
 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای چشم و چراغ شهریاری
والله به خدا که آن تو داری
شمعی که در آسمان نگنجد
از گوشه سینه ای برآری
خورشید به پیش نور آن شمع
یک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکی
آن تخم که گفته ای بکاری
آخر چه شود کز آب حیوان
بر چهره زعفران بباری
تا لاله ستان عاشقان را
از گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک نهند پا را
چون تو سرشان دمی بخاری
انگور وجود باده گردد
چون پای بر او نهی فشاری
مخدومی شمس حق تبریز
لطفی که هزار نوبهاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *