+ - x
 » از همین شاعر
 داد جاروبی به دستم آن نگار
 ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
 ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
 در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
 مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
 عشق است دلاور و فدایی

 » بیشتر بخوانید...
 شکار بوی ارچه
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
 قصیده ی نور
 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 گلوی قلمم
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 یک گل بهار نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دلبر بی دلان صوفی
حاشا که ز جان بی وقوفی
از هجر دوتا چو لام گشتیم
دلتنگ ز غم چو کاف کوفی
آن دم که به طوف خود بطوفی
وآنگه که به خانه هم به طوفی
ما را بنمای مهر و الفت
چون معدن مهری و الوفی
مکشوف ز کشف توست اسرار
زیرا که کشوف هر کشوفی
آنی که بری خسوف از ماه
آن ماه نه ای که در خسوفی
آنی که بری کسوف از شمس
آن شمس نه ای که در کسوفی
در آحادیم ای مهندس
تو ساکن خانه الوفی
ای آحادی الوف را باش
کاین جا تو به منزل مخوفی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *