+ - x
 » از همین شاعر
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب
 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
 نسیت الیوم من عشقی صلاتی
 بیا کامروز شه را ما شکاریم
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته

 » بیشتر بخوانید...
 همچو سر روان جريده برو
 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
 اگر دوباره نیایی
 عارف به دل ذره جهان می بیند
 دمی که از سر کویت روانه می گردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دلبر بی دلان صوفی
حاشا که ز جان بی وقوفی
از هجر دوتا چو لام گشتیم
دلتنگ ز غم چو کاف کوفی
آن دم که به طوف خود بطوفی
وآنگه که به خانه هم به طوفی
ما را بنمای مهر و الفت
چون معدن مهری و الوفی
مکشوف ز کشف توست اسرار
زیرا که کشوف هر کشوفی
آنی که بری خسوف از ماه
آن ماه نه ای که در خسوفی
آنی که بری کسوف از شمس
آن شمس نه ای که در کسوفی
در آحادیم ای مهندس
تو ساکن خانه الوفی
ای آحادی الوف را باش
کاین جا تو به منزل مخوفی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *