+ - x
 » از همین شاعر
 آوخ آوخ چو من وفاداری
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 باد بین اندر سرم از باده ای
 در عشق هر آنک شد فدایی
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 سیر گشتم ز نازهای خسان
 چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی
 آرایش باغ آمد این روی چه روی است این
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن

 » بیشتر بخوانید...
 مرا در واژه ها جویید
 آبستن غروب
 تا بیکران خالی
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 عکس
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
 زن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
انعطش روحی فقلت ویح روحی مالها
ذاق من شعشاع خمر العشق روحی جرعه
طار فی جو الهوی و استقلعت اثقالها
صار روحی فی هواه غارقا حتی دری
لو تلقاه ضریر تائه احوالها
فی الهوی من لیس فی الکونین بدر مثله
ان روحی فی الهوی من لا تری امثالها
لم تمل روحی الی مال الی ان اعشقت
رامت الاموال کی تنثر له اموالها
لم تزل سفن الهوی تجری بها مذ اصبحت
فی بحار العز و الاقبال یوما یالها
عین روحی قد اصابتها فاردتها بها
حین عدت فضلها و استکثرت اعمالها
افلحت من بعد هلک ان اعوان الهوی
اعتنوا فی امرها ان خففوا حمالها
آه روحی من هوی صدر کبیر فائق
کل مدح قالها فیه ازدرت اقوالها
ییاس النفس اللقاء من وصال فائت
حین تتلو فی کتاب الغیب من افعالها
حبذا احسان مولی عاد روحا اذ نفث
ناولتها شربه صفی لها احوالها
ان روحی تقشع اللقیات فی الماضی مدا
ثم لا تبصر مضی اذ تفکر استقبالها
اختفی العشق الثقیل فی ضمیری دره
ان روحی اثقلت من دره قد شالها
مثله ان اثقل الیوم المخاض حره
اوقعتها فی ردی لم تغنها احجالها
غیر ان سیدا جادت لها الطافه
ان روحی ربوه و استنزلت اطلالها
سیدا مولی عزیزا کاملا فی امره
شمس دین مالک اوفت لها آمالها
صادف المولی بروحی و هی فی ذاک الردی
من زمان اکرمته ما رات اذلالها
جاء من تبریز سربال نسیج بالهوی
اکتست روحی صباحا انزعت سربالها
قالت الروح افتخارا اصطفانا فضله
ثم غارت بعد حین من مقال نالها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *