+ - x
 » از همین شاعر
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 بازرسید آن بت زیبای من
 چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
 معشوقه بسامان شد، تا باد چنین بادا
 لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا

 » بیشتر بخوانید...
 آه نوميد بی اثر نبود
 از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 دیشب
 سکوت
 شعر و شراب
 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
 برای معشوقه پیر
 برگ عمر

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی
انت شمس الحق تخفی بین شعشاع الضحی
کاد رب العرش یخفی حسنه من نفسه
غیره منه علی ذاک الکمال المنتهی
لیتنی یوما اخر میتا فی فیه
ان فی موتی هناک دوله لا ترتجی
فی غبار نعله کحل یجلی عن عمی
فی عیون فضله الوافی زلال للظما
غیر ان السیر و النقلان فی ذاک الهوی
مشکل صعب مخوف فیه اهراق الدما
نوره یهدی الی قصر رفیع آمن
لا ابالی من ضلال فیه لی هذا الهدی
ابشری یا عین من اشراق نور شامل
ما علیک من ضریر سرمدی لا یری
اصبحت تبریز عندی قبله او مشرقا
ساعه اضحی لنور ساعه ابغی الصلا
ایها الساقی ادر کاس البقا من حبه
طال ما بتنا مریضا نبتغی هذا الشفا
لا نبالی من لیال شیبتنا برهه
بعد ما صرنا شبابا من رحیق دائما
ایها الصاحون فی ایامه تعسا لکم
اشربوا اخواننا من کاسه طوبی لنا
حصحص الحق الحقیق المستضی من فضله
سوف یهدی الناس من ظلماتهم نحو الفضا
یا لها من س حظ معرض عن فضله
منکر مستکبر حیران فی وادی الردی
معرض عن عین هدل مستدیم للبقا
طالب للماء فی وسواس یوم للکری
عین بحر فجرت من ارض تبریز لها
ارض تبریز فداک روحنا نعم الثری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *