+ - x
 » از همین شاعر
 بخوردم از کف دلبر شرابی
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 رسید ترکم با چهره های گل وردی
 عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو *
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
 ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی

 » بیشتر بخوانید...
 مجال
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
 آنانکه محیط فضل و آداب شدند
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 زمستان
 مرگ زیباست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد
تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام
از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی
جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند
در هوای بیخودی و از برای بیخودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *