+ - x
 » از همین شاعر
 زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
 ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 عمر بر اومید فردا می رود
 بخش یازدهم
 اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 نگفتم دوش ای زین بخاری
 در خانه نشسته بت عیار کی دارد؟

 » بیشتر بخوانید...
 چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
 بیا که قصه کنیم
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 رسول فجر
 ای آتش خموش شده در میان دود
 به باغم لاله شانم، خون بروید
 تابستان
 ترا با خویش میبینم
 احساس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد
تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام
از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی
جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند
در هوای بیخودی و از برای بیخودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *