+ - x
 » از همین شاعر
 سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
 آن به که مرا تمکین نکنی
 عید نمای عید را ای تو هلال عید من
 مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
 شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
 من اگر پرغم اگر شادانم

 » بیشتر بخوانید...
 رواق منظر چشم من آشیانه توست
 هموطن
 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
 از دوست داشتن
 مادر سلام
 یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد
تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام
از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی
جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند
در هوای بیخودی و از برای بیخودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *