+ - x
 » از همین شاعر
 ز سوز شوق دل من همی زند عللا
 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 بدید این دل درون دل بهاری
 گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
 تو بشکن چنگ ما را ای معلا
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات

 » بیشتر بخوانید...
 معاشران گره از زلف یار باز کنید
 شبانه
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 دل با معرفت
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
 بالابلند عشوه گر نقش باز من
 پیچ در پیچ
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد
تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام
از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی
جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند
در هوای بیخودی و از برای بیخودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *